توضیحات
در بخش های ابتدایی از رمان قلب نصف نیمه می خوانیم… دستی به موهام کشیدم و شالمو رو سرم گذاشتم. یه نگاه کلی به خودم کردم و بعد تجدید رژم از اتاقم بیرون رفتم که مامان جلومو گرفت… -کیانا.. -جانم مامان؟ با استرس خاصی گفت: شیما باهات نم یاد؟!
اسم رمان: رمان قلب نصف نیمه
نویسنده این اثر: کوثری
ژانر رمان: عاشقانه
گوشه ای از داستان رمان قلب نصف نیمه
لبخندی به روش زدم و گفتم: مامان خانم چن بار بگم اون از من و دوستام حالش بهم میخوره. اونوخت به نظرت میاد تو جمعی که با همیم؟
پوفی کشید و به طرف آشپزخونه رفت. مطمعنا دوباره داشت حرص میخورد. واقعا چیکار میکردم و نکردم؟! واقعا چی میگفتم که نگفتم؟!
رفتم بوسش کردم و تهدیدش کردم که نباید حرص بخوره. ولی میدونستم اونقد نگرانش هست که بازم ذهنشو مشغول کنه.. فرناز دم در منتظرم بود تا سوار شدم .غرغراش شروع شد که چرا دیر میای و میدونی از کی منتظرتمممم. بی تفاوت عینکمو که یادم رفته بود موقع اومدن بزنم و زدم به چشمم و گفتم:دیر میشه ها!
ماشینو روشن کرد و گفت: حالا بعدا حسابتو میرسم.
تو ترافیک مونده بودیم که هین بلندی کشید و زد به شونه ام.
-واااای خله چقد این شاله بهت میااااااد..
عینکمو دادم پایین و سوالی گفتم.
-واقعانی؟!
دوباره هین کشید و گفت:بمیری الهی با رنگ چشاتم که ستش کردیییییییی!
خندیدم و به حالت مثلا خجالتی گفتم: ووووی میسیییی…